تبليغاتX
هامش - در هامش خودم
                                        

               

من نه منم

 

سلام من هر روز به وبلاگم سر می زنم

 کامنتهای همراهان وب را می خوانم 

 وبلاگها را می بینم

 و  البته کمتر کامنت می گذارم

مثل اکثر آدمها صبح می روم سر کار و شب بر می گردم  

اللبته هستند کسانی که شب می روند سر کار و صبح بر می گردند که کارم هنوز به آنجا نکشیده 

به انسانهای دور و برم توجه می کنم

به قیافه شان

دماغشان

کفش

ساعت

 و زنشان          به چشم خواهری    

وقتی سوار مترو می شوم  سعی می کنم  حدس بزنم آدمها دارند به چی فکر می کنند

 البته اکثرا به این فکر می کنند که کی به ایستگاه می رسند تا یکهو از پله ها بدوند که زودتر برسند

خیلی زیاد فکرهای غیر کلیشه ای می کنم 

 البته این نظر خودم است

 و مخصوصا از این کلمه ( البته) خیلی استفاده می کنم

 یکی از دوستانم شعرهای طنز می گوید          خوب می گوید    می خوانم

یکی از دوستانم  داستان کوتاه طنز می نویسد      خوب می نویسد     می خوانم

یکی از دوستانم  از همه عالم از جمله خودم گلایه های کوتاه  دارد         می خوانم  

تا به حال کمتر از کسی بدم آمده

 یکبار از یکی از فامیلها بدم آمد بعد از 15 سال که دیدمش خوشم آمد 

 وقتی گرسنه هستم زبانم تیز می شود  نمی توانم کنترلش کنم دست خودم نیست

معمولا زبانم را دست کسی نمی دهم  

اما یکبار یک نفر را نابود کرد تیزیش کم شد  

آدمها زیاد برایم فرقی ندارند و فرق نمی گذارم کلا از فرق گذاشتن حتی روی سرم خوشم نمی آید  

به نظرم فوتبالیستها آدمهای سطحی و همینجوری هستن 

برعکس از مربیها خوشم می آید

 از پیچیدگی لذت  و از سادگی حظ می برم   

اوایل جوانی فکر می کردم خیلی با دیگران فرق دارم

 ولی حالا فهمیده ام که  فقط دیگران کمی با من فرق دارند 

 و این خیلی چیز مهمی نیست چون  آدم باید خوب باشد   

در مورد آدمها طوری فکر نمی کنم که می دانم راضی نیستند 

 سعی می کنم به دیگران طوری نگاه نکنم که دوست ندارند دیده شوند 

 یاد گرفتم اگر می خواهم ثروتمند شوم نباید به ثروت فکر کنم 

چون دقیقا وقتی تحویلش نمی گیری خودش را نشان می دهد

اینکه همش از خودم می نویسم احساس خودخواه بودن بهم دست میده که می دونم احساس غلطیه 

 دوست دارم در متنهام زبان محاوره را با زبان رسمی قاطی کنم   

 صداقتی افتضاح دارم که وقتی می خواهم کنارش بگذارم  دچار حیله گری افراطی عجیبی می شوم 

که همان صداقت افتضاح را ترجیح می دهم 

  از کودکی از چیزهای قراردادی خوشم نمی آمد و یاد نمی گرفتم 

مثل سمت چپ و راست ، قواعد زبان و مخصوصا املا.

 با اینکه از کودکی  بسیار به ادبیات  اهمیت می دادم و از آن لذت می بردم و مطالعه می کردم اما دیکته ضعیفی داشتم و هنوز هم برایم فرقی نمی کند که کلمات را با چه (ط ت ) یا (ص ث س ) بنویسم .  با اینکه می دانم واژه مهم است  اما خب یکی از دوستان با دیدن یک حرف اشتباهی شاهرگش را می زند و تقریبا یک هفته بستری می شود.

هرگز کاری نمی کنم که مجبور باشم به زحمت غیر عادی بیفتم .

مثلا دروغ گفتن زحمت غیر عادی دارد . سر کار گذاشتن . فریب دادن. جور دیگری وانمود کردن. کلاس گذاشتن. و کلا خود نبودن باعث دردسر است.

من هرگز این کارها را نمیکنم مگر در مواردی که مجبور باشم. منافعم در خطر باشد و دیگر موارد.

هر کاری که باعث شود نتوانی ذهن را در آسمان خیال به تمامی پرواز دهی خوب نیست حتی زن دوم گرفتن که در سریالها و فیلمها باب شده و خاطی در پایان به هیچ سزایی نمی رسد.  

اصلا به سنتها و کلیشه هایی که عدم رعایتشان ضرر شخصی نمی زند پایبند نیستم .

از کسی خوشم بیاید می گویم . خوشبختانه از کسی بدم هم نمی آید نمی گویم.

 سعی می کنم انصاف را در نظر بگیرم.

معتقدم هر عملی که انجام می دهیم عکس العملی به دنبال دارد.

مثلا اگر زباله خودت را جلوی در همسایه بگذاری (9شب) ، عکس العملی مناسب با همین عمل ساده باز خواهد گشت. یا اگر پشت سر کسی حرف بزنی بازخورد می گیری.  

نه اینکه بنده هیچ کدام از این کارها را نمی کنم و انسان بسیار خوبی هستم البته اگر اینها معیار خوب بودن باشد .

نخیر .

اصلا این طور نیست.

وسوسه های شیطانی آنقدر برای انسان شیرینست که .........   

 

اما بهترین چیز برای آدم اینست که همانطور که خودش درباره خودش فکر می کند دیگران هم همانطور

 درباره او فکر کنند

 

 

>